X
تبلیغات
تحقیق در مورد مکاتب فلسفی

تحقیق در مورد مکاتب فلسفی

خوش آمد گویی

سلام دوست عزیز

ورود شما به این وبلاگ را خوش آمد می گویم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 15:42  توسط حسین رجبی-دانشجوی رشته تاریخ وفلسفه  | 

اگزیستانسیالیسم چیست؟

مقدمه:

فلسفه ی کلاسیک با هگل به پایان رسید، زیرا از آن پس دیگر ساختن دستگاه های فراگیر فکری که همه چیز را به گونه ای هماهنگ، معقول و مشروع در برگیرد، به کار ابلهانه ای تبدیل شده است. چنین کاخ هایی هنوز شگفت آورند، اما دیگر کسی نمی تواند در آنها زندگی کند. خوشایندی و واقعیت وجود انسان، خطرها و پیروزی های آن، تلخی ها و شیرینی های آنرا باید در بیرون و در میان خیابان جستجو کرد.

یکی از فلسفه های دوران اخیر که همچون مارکسیسم از فلسفه ی هگل منشعب شد و توانست چنین جایگاهی پیدا کند، بی شک فلسفه ی اگزیستانسیالیسم است که بیشتر به مدد آراء، اندیشه ها و تلاش های کسی چون ژان پل سارتر به خیابان ها و کافه ها کشیده شد و در واقع از کلاس های خشک و رسمی درس فلسفه وارد بطن جامعه شد .

تاریخ :

فلسفه ی اصالت وجود یکی از شایع ترین نهضت های فلسفی مغرب زمین است. مبانی ایدئولوژیکی این نهضت فکری در نظریات اصالت نمودی ادموند هوسرل فیلسوف ایدئالیست آلمانی و کیرکگارد فیلسوف دانمارکی نهفته است.

گفته شده که قبل از کیرکگارد مقدمه این فلسفه در افکار متفکرانی که رنگ دینی داشتند مثل پاسکال می توان دید.

کتاب اندیشه های پاسکال سعی دارد چگونگی کوشش بشر برای فراموش کردن وضع و موقعیت خود را از طریق انحراف و فلسفه نشان دهد. فلسفه صرفاً می تواند ما را به شک گرایی برساند که ما باید خود را از شک گرایی با استفاده از شناخت شهودی حقیقت محفوظ بداریم. ما در جستجوی سعادتیم اما آن را جدای از دین نخواهیم یافت.

دیدگاه های پاسکال به سختی تشکیل یک کل منسجمی را می دهند. پاسکال دیدگاه خاصی در مورد مذهب داشت یه این معنی که تنها ایمان است که شناخت بر آن استوار باشد و نه چیز دیگر. دیدگاه دینی او کاملاً علیه فلسفه است. در دوران معاصر پاسکال به خاطر تصویری که از وضع و موقعیت بشر ارائه کرده است مورد توجه متفکران اگزیستانسیالیسم قرار گرفته است.

کلمه :

اصطلاح « اگزیستانسیالیسم یا وجود» هستی ناآگاه و درونی انسان را به معنی شکل متمایزی از وجود بالفعل اشیاء و عالم تلقی می کند. به این معنی اگزیستانسیالیسم به آن صورت که وجودی های غربی معتقدند در لحظه های بحرانی نظیر لحظه ی مرگ تجلی می کند، نمایان می شود.

داستایوفسکی می گوید: «اگر خدا- واجب الوجود- نباشد ، هر کاری ممکن است.»

این سنگ بنای اول اگزیستانسیالیسم است. در واقع اگر واجب الوجود نباشد هر کاری مجاز است. پس انسان وانهاده شده است. زیرا بشر، نه در خود و نه در بیرون از خود، امکان اتکا نمی یابد . باید گفت که بشر، از همان گام اول، برای کارهای خود عذری نمی یابد، وسیله ای نمی یابد تا مسولیت وجود خود را بر آن بار کند .

ارائه تعریفی جامع از اگزیستانسیالیسم عملاً محال است. ولی می توان به یک مضمون که اگزیستانسیالیسم را از صور سنتی تر فلسفه متمایز می کند، اشاره کنیم. و اینکه تاکید اصلی فلسفه ی وجود بر انسان است. این به این معنا نیست که این فلسفه لزوماً انسان مدارانه است، بلکه فقط به این معناست که وقوف دارد بر این که آدمی کلید فهم عالم است و نخستین پرسشی که فلسفه باید به آن بپردازد این است که آدمی چیست؟

سارتر معتقد بود که وجود گرایی انسان گرایی است. مقصودش این بود که فلاسفه اگزیستانسیالیست انسانیت را مبدأ کار خود قرار می دهند.

دلمشغولی و توجه کلی وجود گرایی ارائه شرح و روایتی است از این که وجود داشتن در مقام انسان در جهان چگونه است و به چه می ماند؟ هر چند اجماع و اتفاق رأی کاملی در این باره وجود ندارد که این شرح و روایت باید چه محتوایی داشته باشد: هم بی خدایی سارتر و هم تفکر دینی مارسل و بوبر در اندیشه وجود گرایی جای داده شده اند.

علی اصول مبانی نظری این فلسفه بر حمایت از هر نوع اندیشه ضد عقلی استوار است. به عبارت دیگرجهان درونی خود تنها به یاری اشراق و نور باطن قابل دریافت است. آزادی به معنای این فلسفه با یک دید اصالت ارادی بررسی می شود. پیداست آزادی به این معنی مستلزم انکار وابستگی آن به ضروریات عینی است. اگزیستانسیالیسم اعلام می دارد در صورتی که خدایی وجود ندارد‌، اقلاً موجودی هست که وجود او قبل از جوهر اوست .

اگزیستانسیالیسم در برابر این عقیده که ماهیت یا جوهر انسان، شخصیت و سرنوشت هر کس را تعیین می کند، معتقد است که:

هستی هر کس واقعه ای منحصر به فرد و مقدم است. ماهیت یا ذات هر کس محصول تدریجی و دائم التغیر هستی او در جریان زمان است. در اگزیستانسیالیسم هایدگر و سارتر، هستی انسان پس از مرگ خدا هم مورد مطالعه قرار می گیرد یعنی تنهایی و اضطراب فرد در جهانی تهی از رهنمود الهی و ارزش اخلاقی .

این فلسفه به تحقیق در حیات فردی و جهان درونی شخص می پردازد، و از طرف دیگر، به مدعیات و دستورات علم کمال بی اعتنایی را دارد و آنها را نسبت به مصالح دقیق فلسفه بیگانه می داند. این فلسفه اشکال گوناگون دارد و بعضی مخالف بعضی دیگرند. هر چند آنان روش واحد به کار می گیرند و خاستگاه آنها یکی است ، اغلب به نتایجی کاملاً ناسازگار و غیر موافق می رسند . بعضی مانند کیرکگارد متدین و خداپرست هستند ، حال آنکه برخی مثل نیچه و سارتر خدا را منکر هستند. با این وجود همه طرفدار اگزیستانسیالیسم هستند .

وجه مشترک این دو گروه تنها این است که همه معتقدند وجود مقدم بر ماهیت است، یا به عبارت دیگر، فلسفه را باید از درون گرایی آغاز کرد. ماهیت یعنی مجموعه اسلوب ها و دستورالعمل و کیفیاتی که ایجاد شیء و تعریف آن را میسر می سازد مقدم بر وجود است .

از نظر فیلسوفان ، فرد بشری مفهومی را که در اندیشه خداوند وجود دارد تحقق می بخشد (یعنی بشر آزاد نیست). بشر، ابتدا وجود می یابد، متوجه خود می شود، در جهان سر بر می کشد و سپس خود را می شناسد؛ یعنی تعریفی از خود به دست می دهد.

اگزیستانسیالیسم هیچ گاه نمی خواهد انسان را در نومیدی غوطه ور سازد. اما اگر بنا به گفته ی مسیحیان، هر اندیشه ای که واجب الوجود را باور نداشته باشد ، نومیدی تلقی می شود، در این صورت اساس کار این فلسفه بر نومیدی است .

اگزیستانسیالیسم فلسفه ای الحادی بدان مفهوم نیست که همت خود را سراسر وقف اثبات بطلان واجب الوجود - خدا- کند، بلکه به مفهوم صحیح تر، اعلام می کند به فرض بودن واجب الوجود نیز، کار دگرگون نمی شود.

اما قائلان به اصالت وجود معتقدند که نفی وجود خدا هیچ تاثیری در سایر امور ندارد، زیرا می توان همان موازین امانت، ترقی و انسانیت را دوباره به دست آورد و در ضمن از قید این مفهوم کهنه رهایی یافت تا خود به خود و بی سر و صدا راه زوال و نابودی بپیماید.

اگزیستانسیالیست ها از اینکه در یک جهان ناممکن ِ ممکن خود را عاطل و باطل و متروک می یابند و از اینکه یتیمان بی پناهی هستند که از تسلای مادرانه عقل و ضرورت محرومند، به دلتنگی می نالند.

فیلسوفان اگزیستانسیالیست:

در اینجا به اختصار به آرا و اندیشه های مهمترین و معتبرترین فلاسفه ی اگزیستانسیالیست می پردازیم . این فلاسفه به ترتیب عبارتند از کیرکگارد، نیچه، هوسرل ، هایدگر، سارتر، یاسپرس، مارسل و بوبر که هر کدام در این حیطه نظریات و اندیشه هایی مهم و خاص را مطرح کردند .

سورن کیرکگارد

جوهر و اساس ناراحتی کیرکگارد رنگ دینی دارد. او معتقد است فکر باید به طرف زندگانی درونی و وجود شخصی متوجه باشد تا به چیزی دسترسی پیدا کند که به راستی حائز اهمیت است. آنچه کلی، جهانی، خارجی و غیر شخصی ست، به حقیقت خیانت می کند. کیرکگارد مثل نیچه منطق و تاریخ هگل را شدیداً مورد انتقاد قرار داد و اظهار داشت که اگر نوعی هیئت تالیفی ( نظام ) وجود داشته باشد که هگل شرح و بیان کرده فقط خدا آن را می داند. پس فیلسوف هگلی موجودی متناهی است که بطور خنده آوری ادعای خدایی دارد.

کیرکگارد نظام هگلی را به اندازه ای که مضحک می یابد فریبنده و سفسطه آمیز نمی داند. نظر نیچه هم همین است. آنان هر دو بر زمینه و اساس واحدی تصور هگلی تاریخ جهان را به عنوان سیر و جریان عظیمی که نسبت به افرادی که در آن کثرت دارند متعالی ست، طرد می کنند. به عقیده آنان چنین تصوری درباره تاریخ ما را نسبت به این امر که تمام حوادث تاریخی اعمال اشخاص است، و تاریخ را انسان می سازد، کور می کند. به نظر هر دو متفکر کلمه تاریخ یک اسم عام است ( تقریباً گمراه کننده ) که برای جمع یا اتحاد آنچه در واقعیت توده ای انبوه از شرح حالات است به کار می رود. آنان اظهار می کنند که تاریخ برای خودش معنایی ندارد، بلکه فقط برای اشخاص که آن را به وسیله ی شرکت در ان آفریده اند، تنها وجود و ظهور شخصی لنفسه دارای معنی است.

آنچه روش فلسفه اگزیستانسیالیستی برای کیرکگارد معنی می دهد بالاتر از همه روبرو شدن هر شخص است با عمیق ترین معنای مسولیتش در برابر خدا، مسولیتی که نمی تواند از آن بگریزد. تنها هنگامی که انسان از این مسولیت آگاه است واقعاً انسان است و میداند که وجود یک شخص انسانی مستلزم چیست:( نزدیکی و ارتباط با خداست که آدمی را یک انسان می سازد). او مانند پاسکال تاول اندوه آمیز در وجود و زیستن را نوعی از زندگی میداند که واقعاً با ایمان دین مسیحی توأم باشد.

جنبه نهایی هستی کیرکگارد آخرین مرحله از مراحل سه گانه زندگی روحی یعنی مرحله ی خوشباشیگری، اخلاقی و دینی بود که او هم چون مردمان اهل دین تجربه کرد. لفظ مرحله را از این رو به کار برد که تاکید ورزد انسان می تواند در یکی از دو مرحله پایین تر به سر برد و ناگهان به مرحله بالاتر دست یابد. بسیاری از مردم تمام عمر خود را در یک مرحله سپری می کنند.

کسی که در مرحله حسی (خوشباشیگری) روزگار می گذراند دم را غنیمت می شمارد و از هر فرصت برای لذت بردن استفاده می کند. هر آنچه زیباست یا دلپذیر است برای او خوب است. چنین آدمی یکسره در جهان محسوسات به سر می برد، برده حالات و خواست های خویش است و البته چیزهای ملال آور همه در نظرش ناگوار است.

جهش از برخورد حسی به برخورد اخلاقی یا دینی برای هر فرد باید از درون خود او برخیزد. مرحله دینی از دید او آئین مسیحی ست.

از نظر کیرکگارد قهرمان ایمان کسی است که اعمالی را بدون اینکه دلیل آنرا بداند و بفهمد چرا ، به حکم ایمان تعبداً انجام میدهد . چنانکه ابراهیم صرفاً برای اطاعت فرمان الهی و وفای به عهد او راضی و آماده قربانی کردن فرزند خود می شود و در مقابل دلایل عقلی و عاطفی پایداری می کند و این خود بهترین امتحان و آزمایش است برای قوت ایمان که وسوسه ی عقل در آن راهی نمی یابد .

می توان گفت کیرکگارد به توصیف کلی سرشت بشر یا موجودات بشری، هیچ گونه علاقه ای نداشت. فقط (هستی خود) هر انسان را مسئله مهم می دانست. از سخنان مهم او این است که مردم را از گپ زدنشان بهتر از هر چیز دیگر می توان شناخت.

فردریک نیچه

نیچه کشف کننده ی ژرفای روان انسان است. او دو وسیله ی بیان کهن در فلسفه را نو کرد: یکی افوریسم یا سخنان کوتاه و پر معنا، یا در لفظ اندک با معنای بسیار و دومی شعر. از این دو مفهوم، نوعی از فلسفه و چهره ای نو از فیلسوف پدید آمد. او یک قانون دهنده است. این همان چهره ی فیلسوف پیش از سقراط است که به جهان معنا می داد، ارزش می نهاد و ارزش می گرفت. نیچه بر آن است که این راز فلسفه پیش از سقراط را باید هم در آغاز گم شده پنداشت. از آنجا که فلسفه باید چون یک نیرو اندیشیده شود و از آنجا که قانون نیروها بر این است که اگر نقاب نیروهای پیشین بر چهره آنها نرود، نتواند ظاهر شوند. با گم شدن راز فلسفه، تحول فلسفه در تاریخ ناگزیر با دگرگونی ذات او همراه شد، یعنی فلسفه در دام نقابی که بر چهره داشت گرفتار آمد و ضد خود بپا خواست.

بخش اعظم کار خلاقه ی او شامل فلسفه ی تجربی ی کوشش های انسان در زمینه ی نوعی دفاع از حیات است که نیچه آن را از خود آغاز می کند . نیچه برای این کار ناگزیر به کاوش مساله ی وجود انسان، تا اعماق بدایت آن، می پردازد و از این حیث با پیشوایان اگزیستانسیالیستی نظیر کیرکگارد، هایدگر و سارتر مربوط می شود. لیکن در حالی که مردانی چون کیرکگارد، یاسپرس و مارسل معرف جنبه ی مذهبی اگزیستانسیالیسم هستند، نیچه منادی نوعی اگزیستانسیالیسم است که هر گونه اندیشه وابستگی ی وجود انسان و انسانیت را به عالم علوی مردود می شمارد.

به تعبیری نیچه از آنجا که مسایل فلسفه اش را نه از بحث های مکتب ها که از کشمکش های زمانه می گیرد، یک اگزیستانسیالیسم است. هدف او از فلسفه عبارت بود از تبدیل خود به گونه ای ژرف به نماینده ی زمانه ی خویش، و از میان برداشتن مسایل آن در خویشتن در انظارهمه، هدفی که نه دستگاه ها یا آموزه ها که تیزی بیداری، ژرف نگری فهم، نوعی جهت یابی و شتاب دادن به امکان های نوین را می آفریند.

نیچه فیلسوفی بود که هم بر فلسفه ی" هگل " و هم بر تاریخگرایی historicism آلمان شورید . او پیشنهاد کرد که به جای دلبستگی بی جان و رمق به تاریخ و به آنچه او اخلاق بردگی مسیحیت نامیده به خود زندگی دل ببندیم. نیچه خواستار دگرگونی تمامی ارزش ها شد تا ضعیفان سد راه نیروی حیات توانگران نشوند. مسیحیت و فلسفه ی سنتی، به گفته او، هر دو از جهان واقعی رو گردانده اند و به افلاک یا عالم مثال پرداخته اند. پس آنچه تا کنون جهان واقعی پنداشته شده در حقیقت شبه جهانی بیش نبوده است.

نیچه تمام ادیان جهان را نفی میکرد، اصول اخلاقی دنیای قدیم را با تفکر ابرمرد محکوم ساخت. ابرمرد نیچه زاییده ی اراده ی انسان و بالاتر ازهمه ی ارزش ها و خوب و بد هاست.

نیچه می گفت: با جهان راست باش. به سخن کسانی که وعده های آسمانی می دهند گوش مسپار .

او مسیح را حرمت می نهد ولی منکر است که برای قرن ما معنایی داشته باشد. حکم مسیحی که دنیا را زشت و بد می شمارد، دنیا را واقعاً زشت و بد کرده است .

نیچه نیهلیست بزرگی ست و این مدعای خود اوست. او زندگی را از سنخ روان شناسی نمی داند زیرا حیات در تفکر با درد و دوران، بستگی و ارتباط لاینفک دارد. در نظر او، اراده به قدرت است و این اراده در بازگشت جاویدان همان صورت تحقق پیدا می کند و اراده به نام این دور و دوران سخن می گوید. بشر وقتی وجود موجود را به عنوان بازگشت جاویدان همان تلقی می کند از کینه توزی نجات یافته و از پل گذشته و به کمال بشری رسیده است .

ادموند هوسرل

هوسرل به شرح نظریه ای پرداخت که به تبعیت از هگل آن راپدیده شناسی نامید . مطالعه آگاهی اساسی ترین همه ی علوم است. چرا که هیچ چیز برای ما شناخته نمی شود مگر به عنوان وضعیت یا محتوای آگاهی یعنی به عنوان پدیده. ولی آگاهی هرگز آگاهی مستقل و تهی نیست، بلکه همواره آگاهی از چیزی است . این آگاهی قصد و هدف است به سمت چیزی گرایش دارد. بدون اینکه این چیز که ممکن است شیء رابطه ، شخص یا حالت ذهنی باشد بدون آگاهی این چیز محتوایی ندارد. هوسرل درست می گوید که تمامی فلسفه باید پدیده شناسانه باشد، فلسفه باید مطالعه ذهن یا واقعیت ها به صورتی که بر ذهن آشکار می شود، باشد . آگاهی فرد بی واسطه ترین و ناگزیرترین تمام واقعیت هاست. هایدگر شاگرد او، فرد انسان و بیش از هر چیز آگاهی او را وجود می نامد.

مارتین هایدگر

هایدگر به مطالعه طبیعت هستی انسان بر حسب اصول و روش های استاد خود هوسرل مبادرت ورزید . وقتی من می گویم هستم، واقعاً منظور من چیست؟ به عقیده ی هایدگر ما در هستی خودمان به وجود واقعیت دقیقاً نزدیک هستیم، و اگر طبیعت، اشیاء خود را در این موقع برای ما آشکار نسازد هرگز آشکار نخواهد ساخت. پس به عنوان یک اگزیستانسیالیست، هایدگر اساسی می یابد که مورد و موقعی را مطالعه کند که هستی ما (اگزیستانس)، خود را در آن ظاهر می سازد، و این مقدمه را برای مابعدالطبیعه جدید قرار می دهد . فقط به وسیله مطالعه حقیقت وجود در آن موقع که خود را برای من آشکار می سازد، یعنی در خود آگاهی ام، می توانم امید رسیدن به معرفت ذات اشیاء را داشته باشم . هایدگر می گفت مساله حقیقی فلسفه، در آخرین وهله، مطالعه ماهیت راز عدم است، زیرا عدم است که دور وجود را گرفته و آن را محدود کرده است. زمانی بود که من نبودم و زمانی خواهد آمد که من دیگر نیستم. نبودن چه معنا دارد؟ این معمای سرنوشت انسان است. و در تاکید بر این دیدگاه به نظر می رسد که او طرز تلقی جدیدی برای مسائل دیرین مابعدالطبیعه و دین پیشنهاد می کند .

به موجب نظر هایدگر، معنی وجود را وقتی می توان دریافت که بتوان به واجد وجود دسترسی پیدا کرد و این واجد وجود همان موجود است که هایدگر از آن به وجود متقرر dasein تعبیر می کند. به عقیده ی هایدگر ذات این وجود متقرر همان وجود آن است و دغدغه ی خاطر و احساس زمانی بودن که از شعور به خذلان انسان در عالم، ناشی است معنی وجود را در نزد واجد وجود به صورت تجربه شهودی درمی آورد.

ژان پل سارتر

اگر چه اگزیستانسیالیسم فلسفه ای نیست که توسط ژان پل سارتر وضع شده یا با او به وجود آمده باشد، اما تاثیر عمیق و شگرفی که سارتر بر این دستگاه فلسفی به جا گذاشته نیز غیر قابل شک است. سارتر تئوریسین اگزیستانسیالیسم (هستی و نیستی) است. وی نظریات خویش را در داستانی چون (تهوع) و (راه های آزادی) و نمایشنامه هایی از قبیل (دستهای آلوده) و (شیطان و خدا) و در مقالات خود به نام (موقعیت ها) توسعه داده است. سارتر نیز مثل هایدگر رازعدم را مورد بحث قرار می دهد، ولی شهرت او بیشتر به دلیل توصیف های ادبی درخشان وی درباره ی وجودی است که ما اکنون دارا هستیم .

به عقیده سارتر، خدایی نیست. بنابراین فرض نظام یا طرح آفرینش بیهوده است. این فرض که جهان مرکب از گروه های واقعی اشیاء متشابه و همانند است که در یک طبیعت شریک محال است. هر فردی یکتا، یگانه، مطلق و کامل است. هیچ طبیعت مشترک انسانی وجود ندارد، هر چند مجموعه مشترکی از اوضاع و احوال، یا آنچه او (وضع انسانی) می نامد، همه ما را فرا گرفته است. نتیجه می شود که ارزش هایی وجود ندارند. آنچه مسلم است این است که انسان آزاد است تا خود را، گام به گام بسازد، چنانکه راه خود را از میان اوضاع و احوال پیاپی که با آنها زندگی به استقبال او می آید، می پیماید. آنچه این آزادی را تهدید می کند، بنابر نظر سارتر (بد اندیشی) است. به جای آنکه خود وحدانی خویش باشیم، با اصرار و ابرام مایلیم تا خودمان را با نمونه های پذیرفته شده اجتماعی تطبیق دهیم. در نتیجه انسان ها زندگی خود را به هدر می دهند و مجموعه هایی از نقش های قراردادی را تحمل می کنند و می کوشند تا مثلاً مثل کارمندان بانک، بازیگران یا پدران باشند.

سارتر به هیچ روی به فیلسوفانی که مشتغل به تحلیل و تجزیه ی مسائل جزیی هستند شباهت ندارد، بلکه مانند هگل علاقه او به فلسفه از جهت نظامی تام و تمام و نظریه ی واحدی در باب کل طبیعت انسان است، و هر چند در رد روش هگل– که می خواست عالم را بر حسب ذهنی انتزاعی مصور و مجسم سازد– از کیرکگارد پیروی کرده و تجارت نفسانی و درونی انسان را از وجود، پایه ی فلسفه ی خویش قرار داده است ، با این حال به واسطه ی شدت رغبت به ترکیب و تعلق خاطر به روش جدلی و همچنین از نظر اصالت عقلی بودن عمیقاً متاثر از هگل است .

مساله مهم دیگر در فلسفه ی سارتر، توجیه مسأله وجود است که اساس همه اعتقادات است. سارتر معتقد است که در زبان فلسفه هر موجودی دارای یک وجود است و یک جوهر. جوهر عبارت است از یک مجموعه خصال مشخصه ی همیشگی و وجود یعنی حضور قطعی در عالم واقع. در فلسفه ی سارتر وجود که همان نمود است تنها در انسان و برای انسان آغاز و فرجام می گیرد و عدم اعتقاد به اصل علت و معلول و اصل تکامل تاریخی مبدا زایش تصوراتی شده است که با هیچیک از موازین فلسفی سازگار نیست .

سارتر به بیان مراد خود از قول به اینکه وجود سابق بر ماهیت است، به شرح زیر می نویسد: مراد ما این است که انسان اول وجود دارد و با خود مقابله می کند و در عالم چون موجی به بالا می خیزد، و پس از آن در مقام تعریف خویش بر می آید. انسان چیزی نیست جز همان که خود از خویش ساخته است و نخستین اصل، اصالت وجود است .

سارتر و هایدگر تفسیر تاریکی از اگزیستانسیالیسم ارائه می دهند. هر دو معتقدند که حیات دائماً جولانگاه نوع مخصوصی از اضطراب و نگرانی ست که به طور اجتناب ناپذیر بر شعور و ادراک موجودی که می داند زود یا دیر دیگر نخواهد بود سنگینی می کند، موجودی که به واسطه ی ضرورت ادعای بودن چیزی که از او انتظار دارند که چنان باشد و عمل به آنچه که نظام اجتماعی یی که در آن زندگی می کند از او می خواهد که چنان عمل کند که متحمل محرومیت مکرر است .

هر دو متفکر قبول دارند که مردن ماجرای هولناکی ست، اما به نظر هیچ یک از آنان زندگی کردن هم مزیتی قرین لذت و خوشی نیست. فلسفه ی این دو متفکر از آشناترین و نزدیک ترین مسائل هستی انسان بحث می کند و آنان نشان می دهند که فلسفه در امور انسانی وظیفه ای دارد که علم هرگز نمی تواند آن را ایفا کند. اگر طبیعت و ماهیت فلسفه چنین است هیچ کس نمی تواند مقام به حق آن را حتی در این عصر علمی انکار کند.

منظره ای از فلسفه که از هایدگر تا سارتر امتداد می یابد، آن است که به نام (بی خدا) نامیده می شود، ودر آن الهامات نیچه با اندیشه ها و آراء کیرکگارد در هم می آمیزد.

کارل یاسپرس

یاسپرس کار فلسفه را منحصراً توضیح و روشن ساختن اگزیستانسیالیسم ملاحظه می کند. یاسپرس معتقد بود که اگزیستانسیالیسم یک صورت ذهنی نیست. اگزیستانسیالیسم واقعی ترین و عینی ترین صورت تجربه است . بنابراین هرگز صفت روشنی و تمایز را که متعلق به صورت های عقلی انتزاعی، مثلاً صور و مفاهیم هندسی است، ندارد. این فلسفه باید در صدد باشد تا ذات اگزیستانسیالیسم را تا آنجا که ممکن روشن و متمایز سازد. به نظر او اگزیستانسیالیسم همیشه مستلزم تعالی است، برای شناختن خود به عنوان یک موجود متناهی، در جهانی که آزادی شخصی محدود و مشروط است باید خود را به عنوان متعالی شناخت. آنچه اگزیستانسیالیسم دارد یا به فکر در آمده است این انگیزه ی درونی را برای رفتن به ماورای خود نشان می دهد. ما این را می توانیم حتی در سطح و افق علم ببینیم .

یاسپرس یک متفکر دینی است. او در طریق و در زبان خاص خود، براهین متعارف برای وجود خدا را می پذیرد و موافق است که جهان طبیعت و هستی انسان هرگز نمی توانند مبین خود باشند. او تصدیق می کند که جهان باید بر حسب اراده و فعالیت موجودی که بر آن تعالی دارد شرح و بیان می شود.

یاسپرس با روحیه ی یک فیلسوف حقیقی که به کوشش خویش برای زندگی کردن می اندیشد و در پرتو اندیشه هایش زندگی می کند، رسالت خود را سود بردن از دانایی (نیچه و کیرکگارد) و به کاربستن اندیشه های آنها در زمینه فلسفه می داند اما پیرو آن نیست.

یاسپرس معتقد است که نیچه و کیرکگارد این پرسش را بر انگیخته اند که انسان بودن به چه معنی است و مسیحی بودن یا نبودن چه معنایی دارد؟

یاسپرس از نخستین کسانی است که بعد از کیرکگارد بر مبنای فکر اصالت موجود در الهیات مسیحی تجدید نظر کرد. تعلیم فلسفی او که بر خلاف گابریل مارسل تا حدی منتظم هم هست در کتابی به نام " فلسفه " تقریر شده است. تأثیر کیرکگارد، فلسفه ی نوافلاطونی و مخصوصاً کانت در این تعلیم پیداست. از کانت این اصل را می آموزد که بدون "ذهن"، "عینی" وجود ندارد و آنچه موجود یا وجود متقرر خوانده می شود به هر حال چیزی جز نمایش نیست. اما شناخت جز به امر محدود تعلق نمی گیرد، و هر مرحله یی از آن حدی دارد که یاسپرس آن را جامع محیط می خواند .

" گابریل مارسل "

مارسل به این نکته اهمیت می دهد که می گوید فیلسوف به تأمل و تفکر در واقعیت وجود نمی پردازد، و نه می تواند ساختمان آن را وصف و تعریف کند یا برای آینده آن قانون وضع نماید. فلسفه کاری است که باید به درون وجود واقعیت منتقل شود. فیلسوف نمی تواند بیرون تصویر بایستد و آن را نظاره کند، زیرا او خود جزئی از آن است. کار او این است که بکوشد تا برای خویش حقیقت و معنای اگزیستانسیالیسمی خود و دیگران را روشن سازد .

او می گوید که فهم منظم واقعیت امکان ندارد ، زیرا واقعیت هنوز کامل نیست . فرض اینکه ما می توانیم یک نظام نهایی ، علمی یا فلسفی بسازیم ، انکار عامل و عنصر آفرینش و ابداعی است که در سراسر تجربه ما جریان دارد . ما نمی توانیم جهان را به طور کلی بفهمیم ، زیرا ما اکنون فعالانه در کمک به آفرینش آن در کاریم .

به نظر مارسل نقطه آغاز فلسفه یک بی قراری متافیزیکی است، مانند بی قراری شخصی که در تب می سوزد و در تقلاست که به موقعیت مساعدتری برسد. طلب هماهنگی در ناهماهنگی، جستجو و تقلا برای یافتن سر پناهی در آوارگی .

مارسل می گفت از لحظه ای که تفکر فلسفی را شروع کردم به نظرم رسید به طرز مقاومت ناپذیری به تفکر در راستای مسیحیت سوق پیدا کردم . او اصطلاح نوسقراطی را برای اندیشه اش ترجیح می دهد تا اگزیستانسیالیسم .

مارتین بوبر

بوبر یک فیلسوف یهودی، مخصوصاً بر خصیصه ی یگانه ای که او رابطه (من و تو) می نامد درنگ می کند. او معتقد است فلاسفه منطق و طبیعت به رابطه ( شخص– شیء) ( یعنی فاعل یا موضوع ادراک و شیء مورد ادراک ) مراجعه و اشاره می کنند، و آن را برای کشف این که آیا تمام صور و اشکال ارتباط عقلی تحت آن در می یابد یا نه مورد مطالعه قرار می دهند. ظاهراً اغلب فلاسفه به قضایا و احکام بیش از مردم علاقمندند. اما در حیات واقعی مهمترین ارتباط، رابطه یک نفس در مبادله مستقیم با دیگران است. فلاسفه، خواه تجربی یا عقلی، اهل ماتریالیسم یا اهل ایدئالیسم، اشتباهاً فرض کرده اند که فیلسوف مشاهده کننده ای ست که فعالانه در شناسایی یک شیء منفعل و پذیرنده به کار است. فیلسوف واقعاً مانند دیگر مردم است. وی در ارتباط زنده با دیگر نفوس که مانند خود او فعال هستند می زید، و به خلق عالمی تمام ناشده بوسیله تصمیماتی که لحظه به لحظه می گیرد مدد می رساند. رد این نظریه که فیلسوف با واقعیت به عنوان یک شخص مُدرک نسبت به یک شیء مُدرک مربوط است یکی از کمک های اصلی و عمده مذهب اگزیستانسیالیسمی به پیشرفت فلسفه است.

موخره:

هایدگر می گفت کمتر فلسفه ببافیم و بیشتر به تفکر توجه کنیم . کمتر خود را به ادبیات مشغول کنیم و بیشتر در حقیقت معانی کلمات و زبان دقیق شویم. تفکر آینده، دیگر فلسفه نیست. زیرا که این تفکر بسی اصیل تر از متافیزیک است. تفکر بار دیگر در منزل فقر و سادگی ذات اولیه خود نزول خواهد کرد.

اگزیستانسیالیسم معاصر اصولاً بسط و تعمیم عقاید کیرکگارد و ادامه مسائلی است که مورد علاقه ی وی بود، با این تفاوت که آن چه در اینجا به عنوان راه حل پیشنهاد شده با آن چه کیرکگارد ارائه می کرد کاملاً عین هم نیست.

به جای پشتیبانی و جانبداری از مسیحیت به عنوان گره گشای وضع ناگوار انسان، بعضی ازاگزیستانسیالیست های معاصر رخت شک و تردید دارند که اصلاً خدایی وجود داشته باشد که به ما کمک کند. متفکرانی چون سارتر با قبول پیام نیچه مبنی بر اینکه خدا مرده است، اصرار ورزیدند که تصویر و تشریح کیرکگارد از وضع و حالت انسان موقعیت ما را خیلی خوب توصیف می کند، ولی این قول را که راه حل فقط همین اعتقاد و عزم و تصمیم برای قبول ایمان است رد می کنند.

در اینجا باید به دو فیلسوف و نویسنده ی شهیر که انها نیز سهمی در این مکتب فلسفی داشتند اشاره بکنم . خانم "سیمون دوبووار" که در اوایل و اواخر عمر خود از جمله نویسندگان این نهضت بود و "میگل د اونامونو" که به تعبیری برخی از آثار و نحوه ی نگرش ایشان در تفکر اگزیستانسیالیستی معنا می یابد.

نهضت اگزیستانسیالیسم در جریان اصلی اندیشه ی فلسفی قرن بیستم قرار دارد و در براندازی و جایگزینی میراث دکارتی که در طول سه قرن گذشته بر فلسفه غالب بوده، سهم مهمی داشته است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 15:38  توسط حسین رجبی-دانشجوی رشته تاریخ وفلسفه  | 

پایدار گرایی

فلسفه آموزش و پرورش (پایدارگرایی)

مقدمه

پرنیالیسم(پایدارگرایی)

پرنیالیسم که به فارسی پایدارگرایی یا پایاگرایی ترجمه شده است،یک مکتب تربیتی است که متاثر از مکتبهای ذهن گرایی و عقل گرایی است.عده ای نیز بر این اعتقادند که مبانی فکری پایدارگرایی ازفلسفه واقع گرایی کلاسیک متاثر شده است.هر چه هست این مکتب تلفیقی از مکتبهای متفاوتی است که بصورت یک مکتب درآمده و به معنی توجه و علاقه مندی به امور جاودانی و ابدی است.این مکتب بر خلاف مکتب پیشرفتگرایان که توصیه و تاکید به نوآوری و تغییر دارند،به اصول مطلق و ثابت پایبند هستند.اصحاب این مکتب معتقدند که علی رغم تغییرات شدید و گذرای اجتماعی،ثبات،واقعی تر از تغییر می باشد.ازاین رو پیروی از مسائل ثابت نیز به عنوان یک آرمان مطلوب در این مکتب محسوب می شود.(سلطان القرایی،1384،114)

به عقیده پیروان این فلسفه تربیتی طبیعت آدمی از آغاز خلقت تغییر نیافته است.زیرا انسان امروز با همان مسائلی مواجه است که انسان گذشته مواجه بوده است.پایدارگرایان روی کاربرد خرد تاکید می کنند و می گویند محصلان باید یاد بگیرند که چگونه انگیزه ها یا تکانه های اساسی خود را خردمندانه کنترل کنند.کار آموزش و پرورش این نیست که محصلان را با جامعه یا روند معاصر سازگار کند بلکه باید ایشان را با حقیقت خارجی سازگار کند.(شعاری نژاد،1377،428)

فیلسوفانی که بیش از همه از آنان یاد می شود،ارسطو،توماس آکویناس،رابرت ام هاچینز،مورتیمر آدلرمی باشد.

رابرت ام هاچینز

یکی از سخنگویان اصلی پرنیالیسم رابرت هاچینز،رئیس سابق شیکاکومی باشد.هاچینز یکی از طرفداران پر آوازه این امر بودکه آموزش و پرورش باید بطور شایسته در خدمت پرورش خرد انسان باشد.آثار تربیتی عمده او عبارتند از:آموزش عالی در آمریکا،تعلیم و تربیت برای آزادی،تعارض در آموزش و پرورش جامعه دموکراتیک،دانشگاه آرمانشهرو جامعه یاد گیرنده.(پاک سرشت،1384،412)

هاچینز و دیگر کسانی که مانند اوفکرمیکنند معتقدند که هدف آموزش و پرورش در همه جوامع و در همه دورانها تاریخی یکسان است.هاچینز نوشت:

هر انسان از حیث انسان بودن عملکردی دارد،عملکرد یک شهروند یا فاعل ممکن است از جامعه ای به جامعه دیگر متفاوت باشد.سیستم آموزشی یا دستورالعمل یا برآوردن نیازهای فوری انسان ممکن است حسب آن جامعه متفاوت باشد. ولی عملکرد یک انسان از لحاظ انسان بودن در کلیه زمانها و جامعه ها یکی است.زیرا این عملکرد حاصل سرشت انسان به عنوان یک انسان است.او همچنین می گوید:

آموزش و پرورش دلالت بر تعلیم دارد،تعلیم دلالت بر معرفت دارد،معرفت دلالت بر حقیقت دارد،حقیت در همه جا یکسان است، بنابراین آموزش و پرورش باید در همه جا یکسان باشد. به عبارت دیگر ما باید بکوشیم تا خرد را پرورش دهیم.هاچینز چنان به این هدف پایبند است که گمان می کند مدارس باید از کلیه فعالیت های غیر فکری فاصله بگیرد. نخستین چیزی که باید از آن فاصله گرفت ورزش است. هاچینز چنان به این هدف پایبند بود که زمانیکه به مقام ریاست دانشگاه شیکاگو رسید،برنامه فوتبال بین دانشگاه را حذف کرد نیز همچنین با پیشنهاد حذف کلیه فعالیت های تربیت بدنی از کار مداس نام خود را بر سر زبانها اندخت. هاچینز می خواست تمام فعالیت های فوق برنامه، پروژه های اجتماعی و تفریحی،آموزش رانندگی،سبد بافی،آشپزی و رقص حذف شود. حتی موسیقی باید از برنامه تحصیلی معمولی حذف شود. زیرا او چنین موضوعاتی را دارای خصلتی احساسی نه فکری می دانست. هاچینز حتی با بیان اینکه ما باید آموزش اخلاق را به دلیل ضد فکری بودنش در مدارس متوقف کنید،از نئوتومیسم ها فاصله گرفت. نقل قول زیر نشانگر دیدگاه افراطی هاچینز است.

او می گوید (به پوچ ترین،کودکانه ترین ونامربوط ترین موضوعاتی که می تونید بیندیشید،به بازی های اتاق نشیمن بیندیشید،به آرایش خود بیندیشید،به هر چه دوست دارید بیندیشید،قول می دهم که این موضوعات پوچ و نامربوط را در درسهای که موسسات عالی آمریکا ارایه می دهند پیدا خواهید کرد)

منظور از گفته های بالا این نیست که هاچینز واقعأ مخالف فعالیت های فوق باشد،بلکه او معتقد است که فکر مهمترین بخش انسان است که مدرسه باید در خصوص آن کاری انجام دهد. از آن رو هاچینز معتقد بود که موسیقی،هنر،اخلاق، ورزش و آموزش رانندگی بی اهمیت نیستند. او فقط معتقد بود که سایر آژانس ها و موسسات مثل YMCA(سازمان پسران پیشاهنگ) کلیسا ها، خانوادها، دپارتمان های تفریحی شهرداری باید این نیاز ها را برآورده سازد. این کار مدرسه را آزاد خواهد ساخت آنچه را که می توانند یعنی تربیت عقلانی را به بهترین نحو انجام دهند هاچینز از جمله اولین کسانی است که این سئوالات را مطرح کرد:آیا مدرسه باید ملزم شود که همه کار برای همه انجام دهد یانه؟ آیا حس می کنید که مدارس دولتی در جامعه ما کارکردهای بسیار زیادی دارند؟آیا این موسسه اجتماعی(مدرسه)پناهگاه آخر است که هر کس که نتواند آن کارکرد را انجام دهد به عهده مدرسه بگذارد؟ آیا شواهد معتبری که از این دیدگاه حمایت کند وجود دارد؟ هاچینز طرفدار این است که مدرسه آنچه را که وی (آموزش آزاد) می خواند ارائه دهد. آموزش آزاد در ریاضیات،رشته های زبان،دانش و تاریخ تاکید می کند. علت این تاکید آن است که این مطالعات بنابه فرض با حقایق پایدار مرتبط اند و به ما کمک می کنند منطقی بیندیشیم،هاچینز معتقد است که این تاکید(آموزش آزاد) بهترین نوع آموزش برای کودکان است فارغ از زمینه یا توانایی های این کودکان. او می گوید که این نوع آموزش است که طبقات حاکمه جوامع غربی را سراسر تاریخ به خوبی آماده کرده است. هاچینز دلیل می آورد که چون ما در نظام دموکراسی زندگی می کنیم،طبقه حاکمه شامل همه شهروندان است،لذا باید با یک شیوه آموزش ببینند،زیرا در دموکراسی همه باید درباره موضوعات یکسان تصمیم بگیرند. داوری هر کس مساوی دیگری باشد فارغ از شأن اجتماعی و اقتصادی.

فلسفه آموزشی هاچینز برای آمریکا رک و روراست. بیاید به سنت لیبرال و آموزش فکر برگردیم که بیش از دو هزار سال مشخصه آموزش طبقه حاکم بوده است. ناگفته نماند که ایده های هاچینز بیشتر در دانشگاه ها و کالج های آمریکا موافق پیدا کرد تا در مدارس دولتی،یکی از این دلایل آن است که کالج ها در قیاس با مدارس دولتی، دانش آموزان متجانس تری دارند (پرت ،موریس،1957)

هاچینز معتقد بود که تصویر آشفته از دموکراسی به این باور شایع انجامیده است که همگان باید از آموزش و پرورش مشابه و یکسان پیروی بهره بگیرند. وی آموزش عالی را مختص دانشجویانی می دانست که علاقه و توانای فعالیت فکری مستقل را داشته باشند.

نظریه تربیتی پایدار گرایی بر آن است که استعدادهای بالقوه عقلی و معنوی کودک را به کاملترین وجه از طریق برنامه موضوع مدارمبتنی بر معارفی همچون تاریخ، زبان، ریاضی،منطق، ادبیات، علوم انسانی و علوم تجربی شکوفا سازد .نظریه تربیی پایدارگرایی، علوم انسانی را به دلیل آنکه به روی انسان چشم اندازی از خیر، حقیقت و زیبای می گشاید،مهم تلقی می کنند. در این آثار بشریت جلوهایی از حقایق و ارزش های جاویدان را به ثبت رسانده است. این جلوها که در علوم،فلسفه،ادبیات،تاریخ و هنر یافت می شود به موازات انتقالشان از نسلی به نسل دیگر به حیات خود ادامه می دهند.آثار کسانی مانند افلاطون،ارسطو،جان استوارت میل،از کیفیاتی برخوردارند که آنها رابرای مردمانی که در مکانها و زمانهای مختلف زندگی می کنند دلکش می سازد.آرای دیگری که در زمان خاصی از رونق برخوردار بوده اما از بوته آزمایش روزگار سالم بیرون نیامده اند،کنار نهاده می شوند.(پاک سرشت،1385،411)

در اینجا از قول یکی از فلاسفه علوم تربیتی که به این گفته ها شباهت دارد نقل می کنیم و آن گفته منس عالم علوم تربیتی آلمان است که گفت"باید چیزهای دایمی به اشخاص بیاموزید نه چیزهای تکنیکی که هر دم ممکن است تغییرپذیر و از رده خارج شود"(رضای الهی،1374،164)

هستی شناسی:

همانطور که ذکرشد خط مش و نظریه پایدارگرا برمکتب نئوتومیسم ها،اسکولاستیک(اهل مدرسه ) استوار است.پایدار گرایی دو شاخه اصلی دارد:الف)شاخه غیرمذهبی( ازجمله طرفداران این شاخه هاچینز است )ب)شاخه مذهبی یا کلیسایی(ازجمله طرفداران این شاخه ژاک مارتین است)اما توجه ما در اینجا فقط به شاخه غیر مذهبی است.

نئو تومیسم ها معتقداند که نوعی واقعیت دو گانه در جهان هستی وجود دارد.به عبات دیگر یک جهان مادی و یک جهان معنوی دراین جهان وجود دارد.پس ما می توانیم با دو حقایق این جهان را بشناسیم1)از طریق استدلال منطقی2)از طریق وحی الهی.از حیث اخلاقی در این دنیا عمل خیر عمل اخلاقی است"عمل از روی فکر به جای عمل بی فکرانه"و از حیث زیبا شناختی می توان زیبایی این دنیا را از راه شهود خلاقانه اثبات کرد (پرت،موریس،1957).

اصول اساسی پایدارگرایان

1)به رغم محیط های متفاوت،طبیعت انسان همه جا یکسان است. ازین رو، از این رو تربیت باید برای همه یکسان باشد {معرفت نیز همه جا یکسان است}.اگر چنین نبود هرگزعلما نمی توانستند درباره چیزی توافق کنند. البته عقاید متفاوت است و انسان ممکن است از این حیث متفاوت باشد اما وقتی توافق می کنند عقیده به معرفت تبدیل می گردد. (مهدی زاده،شرفی،1386،272)

2)وظیفه آموزش و پرورش این است که معرفت به حقیقت ابدی را انتقال دهد. در این مکتب "تربیت باید در پی سازگاری فرد با آنچه راستین است باشد، نه با عالم به صورت کنونی آن ،سازگاری با حقیقت ،غایت یادگیری است(همان،272)

3)یکی دیگر از اصول اساسی این مکتب آن است که پیروان آن تعقل را عالی ترین صفت انسانی دانسته اند و می گویند چون تعقل عالی ترین صفت انسانی است باید از آن برای هدایت طبیعت غریزی خویش،طبق اهدافی که آگاهانه و به عمد برگزیده شده اند استفاده کرد. در این مکتب به آزادی انسان احترام گذاشته شده است. این آزادی از یک طرف باید با تربیت و پرورش عقل و خرد همراه باشد واز طرف دیگر انسان با آن طرز استفاده از امیال و جلوگیری از آنها را یاد گیرد. در این راستا معتقد هستند که معلم نباید در جریان یادگیری فراگیران را مورد سرزنش و تنبیه قرار دهد، کار معلم در اصل برخورد عاقلانه با همه فراگیران در امر یادگیری است. او نباید از زمینه های مساعد،برای تسکین تنش های فراگیران غفلت کند. (سلطان القرایی،1384،115)

4) آموزش و پرورش تقلیدی از زندگی نیست، بلکه آماده شدن برای آن است. آموزشگاه هرگز نمی تواند به صورت یک موقعیت زندگی واقعی باشد،نباید هم چنین باشد. وجود آموزشگاه عبارت است ازتربیت تصنعی برای کودک تا بدان واسطه زیباترین دستاوردهای میراث فرهنگی خود آشنایی پیدا کند. وظیفه او عبارت است از توجه به ارزشهای میراث خود و همچنین در صورت امکان افزودن به دست آوردهای آن از طریق کوشش های خویش(نلر،ترجمه بازرگان ،49)

5) موسسات تربیتی باید بعضی از درسهای را که با جنبه های پایداری جهان در ارتباط است در برنامه درسی خود منظور کنند و فراگیران را در مسایل آموزش تحت فشار نگذارند،از طرفی به دانش آموزان اجازه ندهند تا فقط موادی که دلخواه اوست یاد بگیرد. (سلطان القرایی،1384،115)

6)باید بعضی از دروس اساسی را که دانش آموزان را با جنبه های پایدار جهان آشنا می سازد به او آموخت،نباید او را به زور وادار به مطالعاتی کرد که در یک زمان معین حا ئز اهمیت باشد.

7) دانش آموزان باید آثار بزرگ ادبیات،فلسفه،تاریخ و علم را مطالعه کنند. وقتی اجازه می دهیم که تمایلات سطحی کودک تعیین کننده آن چیزی باشد که یاد می گیرد،در واقع مانع پیشرفت استعداد واقعی او شده ایم. لازمه تحقق خویش انضباط شخصی یا درونی اوست و دستیابی به انضباط درونی تنها از طریق انضباط بیرونی حاصل می شود(مهدی زاده،شرفی،1386،272)

این مکتب معتقد است که پیام های بزرگ تاریخ ندارند و برای یک زمان معین نیستند. دانش آموزان با معالعه دقیق آنها،به حقایقی پی خواهند برد که مهمتر از یافته های خود آنها به هنگام پیروی از علایق خویش یا غور در زندگی معاصر است.پیروان این مکتب می گویند که تمام نوشته ها و کتابهای بزرگ پیشینیان گنجینه ای از معرفت و خردمندی هستند (سلطان القرایی،1384،116).

تعریف تعلیم تربیت از دیدگاه پایدار گرایی

در این مکتب تربیت عبارت از « ایجاد انضباط در نیروهای عقلانی و پروراندن فکر دانش آموزان» یعنی هم به رشد عقلانی فراگیران اهمیت داده می شود و هم به پرورش فکری آنها. این نظم و انضباط از طریق علم و ادبیات و هنرهای خواندن و گوش دادن، نوشتن و سخن گفتن و ضرورتأ با اندیشیدن انجام می گیرد. در این مکتب انسان به همان اندازه که حیوان عاقل است،حیوان اجتماعی نیز هست و زندگی فکری او در جامعه ای که زندگی می کند،در ضمن ارتباط متقابل خود با همنوعان خود شکوفا می شود(همان، ،116).

هدف تربیت در مکتب پایدارگرایی

در این مکتب هدف تربیت عبارت است از کمال دانش آموزان از راه رشد عقلی و پرورش نظام فکری،حفظ و اشاعه نظریات و عقاید ارزشمند بزرگان و پیشگامان و حفظ میراث فرهنگی و احترام به آنهاست. این مکتب از تعلیم تربیت،تحقق خویشتن، انضباط شخصی و درونی را می خواهد و پایه نظم و انضباط درونی را حاصل نظم بیرونی می داند. به عبارت روشنتر هدف این مکتب از تعلیم و تربیت،انسان سازی و سازگاری با حقیقت است وچون آنچه حقیقی است کلی و لاتغییر است تعلیم و تربیت حقیقی هم باید این چنین باشد. به طور کلی هدف تعلیم و تربیت در این مکتب،پرورش نیروی عقلی و منطقی،اصول اخلاقی،زیبا شناسی و مذهب می باشد که با فعلیت بخشیدن استعداد بالقوه کودکان به بهترین وجه حاصل می شود(همان،،117).

فرد تربیت شده در این مکتب

از آنجا که این مکتب به انضباط در نیروهای عقلانی و پرورش فکر بسیار اهمیت می دهد،فرد تربیت شده را کسی می داند که تعقل را راهنمای خود سازد،یعنی برای حل مشکلات از تفکر و تعقل استمداد جوید و به مراتب علوم و مدارج دانش مسلط باشد(همان،117) .

رونشناسی قوا

پایدارگرایان به نظریه ای در باب یادگیری معتقدند که بسیاری آن را منسوخ می دانند. همه نوشته های روانشناسی جدید این تئوری را تکذیب می کنند،این تئوری را روانشناسی قوا نامیدند. این نظریه می گوید که ذهن آدمی به قوا یا بخش های کارکردی متمایزی تقسیم می شود. مطابق این تئوری سه قوه اصلی عبارتند از: خرد،حافظه و اراده. هر قوه دارای تقسیمات فرعی است ولی این سه قوه نمایانگر نیروهای محوری هوشند. پایدارگرایان از این سه قوه خرد را قوه انسانی غالب می دانند و معتقدند هر کاری که در مدرسه بکنیم باید قوای ما را ورزش دهد و بدینسان نیرومند سازد مانند نیرومند سازی ماهیچه ها با ورزش. مثالهای از این نوع کار فکری فراوانند برای مثال با به خاطر سپردن جدول ضرب می توانیم قوه حافظه خود را تقویت کنیم. به همین ترتیب منطق و هندسه می تواند به نیرومندی قوه خرد کمک کند، همچنین یک دوره بسیار سخت یا ناخوشایند" مثل یونانی" می تواند به نیرومندی قوه اراده کمک کند.(پرت،موریس،1957)

ماده درسی

پایدارگرایان خواهان تاکید بر دروسی هستند که در وهله اول فکری و به تبع منظم باشد. به این ترتیب که قوه اصلی ذهن ما یعنی خرد می تواند با ورزش فکری نیرومند شود. لذا پایدارگرایان خواهان تاکید بر درسهای از این قبیل هستند: منطق،ریاضیات بویژه هندسه،زبانهای خارجه بویژه زبان های کلاسیک یعنی لاتین و یونانی،دانشها بویژه دانش های دشوار« دانش های که وقوع طبیعت شان قابل پیش بینی است» مثل فیزیک وشیمی و سرانجام تاریخ .

درسهای از این قبیل اگر به درستی آموزش داده شوند بنا به فرض به ما کمک می کنند که چگونه فکر کردن را بیاموزیم. به این علت که هر یک از این موضوعات دارای یک ساخت منطقی مخصوص به خود است. مثلأ در بعضی از زبان ها افعال همیشه در اول جمله می آیند و صفات بعد از اسم ها می آیند که باعث تغییر آنها می شوند. به همین ترتیب نوعی توالی زمانی رخدادهای تاریخی پابرجاست،به عبارت دیگر تاریخ را باید با توالی زمانی یاد گرفت. همچنین ریاضیات متعلقاتی مانند جمع و تفریق دارند که همیشه به عملیات مختلف ریاضی از قبیل ضرب و تقسیم مقدم هستند. لذا دانش آموز به واسطه سروکار داشتن با چیزهای منطقی می تواند یاد بگیرد که به طور منطقی و انتزاعی بیندیشد.(همان)

هاچینز استدلال می کرد که برنامه درسی باید از موضوعات دایمی که عناصر مشترک طبیت انسانی را منعکس ساخته و هر نسلی رابا زبده افکار بشریت مرتبط می سازد،تشکیل یابد. او به ویژه مطالعه (کتب بزرگ) را که در هر عصر تازه اند توصیه می کرد. به عقیده وی کتب بزرگ فرهنگ غربی همه حوزه های معرفت بشری را در بر می گیرند و معتقد بود که چهار سال مطالعه و مباحثه کتب بزرگ،معیار های قضاوت و نقادی را پرورش داده، دانشجویان را آماده می کند تا به دقت بیندیشد و هوشمندانه عمل کنند.

هاچینز علاوه بر کتابهای بزرگ،مطالعه دستور زبان،فن بیان،منطق و ریاضیات را توصیه می کرد. او همچنین نسبت به تخصصی شدن برنامه تربیت معلم خرده گیر بود و اعتقاد داشت که معلمان آینده باید از آموزش و پرورش خوبی در زمینه معارف و علوم نظری(لیبرال) برخوردار باشند. این آموزش و پرورش متضمن قوانین اساسی فن تربیت است( پاک سرشت 1375،416).

گروه بندی دانش آموزان بر حسب توانای هایشان

پایدارگرایان مثل ضرورت گرایان خواهان دسته بندی متجانس دانش آموزان بر حسب توانایی هایشان به منزله جدا ساختن تفاوتهای فردی دانش آموزان هستند. آنان چنین کاری را به هیچ وجه غیر دموکراتیک نمی دانند و می گویند ابدأ هیچ چیز غیر دموکراتیکی در خصوص به رسمت شناختن توانایی در داخل و خارج از مدرسه وجود ندارد. این بحث شاید بیش از هر بحث دیگری به طور قطعی مربیان سنتی را از مربیان ترقی خواه جدا می کند.(پرت،موریس،1957)

یک نمونه از برنامه تحصیلی پایدارگرا

در سال 1930 رابرت ام هاچینز و دیگر پیروان پایدارگرا این فرصت را یافتن تا افکار خود را عملی کنند. آنان در دانشگاه سن جان در آناپولیس مریلند کاری را راه اندازی کردند که برنامه تحصیلی ایده آل پایدارگرای هنرهای آزاد می دانستند.آنان می خواستند این برنامه الگوی برای دیگر دانشگاهها و دبیرستان ها باشد. برنامه تحصیلی کتاب های بزرگ در سن جان به هیچ عنوان شامل درسنامه نبود در عوض صد کتاب مغرب زمین را شامل می شد. این فهرست شامل ایلیادهومر، عناصر اقلیدوس،کلیات الاهیات توماس اکوئناس،اصول ایزاک نیوتن، سرمایه کارل مارکس و الکتریسیته و مغناطیس مارکس ول بود. فهرست کتابها هیچ اثری از مولفان معاصر را شامل نمی شد. در کل تاکید بر اندیشه متمدنانه غربی بود.دانشجویان هر سال در کلاسهای سیمینار که آموزگاران رشته های مختلف دانشگاهی در آنها درس می دادند حدود 25 کتاب میخواندند. ایده پشت این برنامه تحصیلی عبارت بود از اشباء کامل به وسیله بزرگترین تفکرات بزرگترین متفکرین. خرد بدین شیوع پرورش می یافت. به عبارت دیگر دانشجو با مطالعه نوشته های توماس آکوئناس می توانست بفهمد که او چگونه فکر می کند. به این طریق دانشجو می توانست نیروی تعقل خودش را با سرمشق قرار دان استادانش پرورش دهد.پایدارگرایانی از قبیل هاچینز مدعی اند که بزرگ ترین قصور ما در آموزش و پرورش آمریکا،کناره گرفتن ما از خرد ناب و انضباط شدید فکری است(همان)

روش تعلیم وتربیت

روش تعلیم و تربیت در این مکتب مبتنی بر بحث و استدلال است که به هدفهای آموزش و پرورش منتهی شود یعنی ایجاد انگیزه با سخنرانی و بحث های استدلالی که توسعه و تکمیل توانای های فکری دانش آموزان را تامین نماید. در روش یادگیری به تکرار و تمرین اهمیت می دهند و ضرورت یادگیری را در تکرار و تمرین می دانند،بنابراین قدرت تعقل و حافظه نقش موثری در یادگیری ایفا می کند (سلطان القرایی،1384،118)

پایدارگرایان مانند ضرورت گرایان از گفتار معلم زیاد استفاده می کنند به عبارت دیگر روش مورد علاقه آنان روش سخنرانی است. همچنین پایدارگرایان از کلیات زیاد استفاده می کنند،این صرفأ نسخه اصلاح شده از روش حفظی است که در آن دانشجو به استاد درس پس می دهد. همه مطالب مرتبط با درس در فهرست چاپ شده ای سازمان می یابد. هرمسئله فقط یک جواب درست دارد. دانشجو موظف است هم سوال و هم جواب را به خاطر بسپارد،سپس یک پرسش و پاسخ شفاهی وجود دارد که اساسأعبارتند از ابزاری امتحانی برای دیدن اینکه آیا دانشجو درس را به خاطر سپرده است یا نه. دانشجو هم سئوالات و هم جوابهای صحیح را برای بخاطر آوردن سریع حفظ می کند. همچنین پایدارگرایان از تمرین به عنوان یک روش آموزشی زیاد استفاده می کنند. فرض این روش آن است که ما ذهن را درست مثل بدن پرورش می دهیم یعنی از طریق تمرین.لذا به نظر پایدارگرایان می توانیم با دادن نرمش های فکری به ذهن آن راتقویت کنیم. پایدارگرایان تا آنجا که به بحث مواد آموزش مربوط می شود از کتابها زیاد استفاده می کنند. ماده آموزش دیگری که پایدارگرایان استفاده فراوانی از آن میبرند تخته گچی می باشد(پرت،موریس،1957)

تصمیم گیری ها و فعالیتهای کلاسی

در این مکتب تصمیم گیری های تربیتی با اشخاص تحصیل کرده و دانشمندان است. در کلاس درس،معلم محور است یعنی تمام تصمیم گیری های کلاسی با معلم است. در این مکتب تفاوتهای فردی دانش آموزان زیاد ملاحظه نمی شود و دانش آموزانی موفق جلوه می کنند که مطالب بیشتری را در حافظه خود جمع آوری کند و در چهار چوب فکری بزرگسالان بیندیشند(سلطان القرایی،1384،118) .

انضباط

پایدارگرایان به انضباط همان نگاه ضرورت گرایان را دارند.هر دوی اینها خواهان تحمیل سیستم کنترل بر دانش آموز و پشتیبانی این سیستم با مجموعه ای از تنبیه کنندگان هستند.و معتقدند که این کار را(تنبیه)باید در راستای تسهیل یادگیری انجام داد(پرت،موریس،1957)

آزمون و ارزیابی

در خصوص آزمون و ارزیابی،پایدارگرایان مایلند هم از مقاله استفاده کنند و هم از شرح های مکتوب غیر شخصی تا ببینند که آیا ذهن دانشجویان برای واضح اندیشیدن منظم شده است یا نه. بعلاوه پایدارگرایان از پرسش وپاسخ شفاهی نیز استفاده می کنند. در بعضی از مواقع پایدارگرایان در امتحاناتشان از واژه های پیچیده استفاده می کنند. مسایلی از این قبیل ترکیبی است از مهارت ریاضی و تعقل واژگانی. مثلأ مورد زیر یک سوال استاندارد برای دانش آموزان سال پنجم در سوئیس است. در سوئیس نظام آموزش به شدت تحت تاثیر اید ئولوژی پایدارگرایی است. ببینید آیا می توانید آن را حل کنید:

« موجودی رساله ها در سه ستون است،ستون اول شامل 6/1 آنهاست،ستون دوم شامل 5 تا از آنهاست و ستون سوم 6 رساله دارد. جمع کل رساله ها در سه ستون چقدر می شود». پایدارگرایان همانند ضرورت گرایان خواهان حفظ استانداردها هستند و عملکرد دانشجو را طبق استانداردهای تحمیلی معلم اندازه گیری می کنند و فقط به رتبه بندی و ارزیابی وظایف فکری توجه می کنند(همان)

طرح پایدیا: تجدید حیات پایدارگرایی

پایدارگرایی با طرح «پایدیا» که به دست مورتیمر آدلر،یار دیرین هاچینز طراحی شده است حیات نوی را تجربه می کند. لفظ پایدیا ریشه یونانی دارد، و به« پرورش کودکان» دلالت دارد. این کلمه به آموزش عمومی که همگان باید از آن برخوردار باشند، اشاره می کند. طرح پایدیا که با اصول پایدارگرایی سنخیت دارد مدلل می سازد که همه کودکان باید از فرصت تربیتی حقیقتأ برابری برخوردار گردند. این فرصت باید «کمیت یکسان»،«سالهای تحصیلی برابر» و « کیفیت واحدی از آموزش و پرورش» را تامین کند. حامیان پایدیا احتجاج می کنند که گروه بندی دانش آموزان یا ایجاد برنامه های ویژه برای بعضی از دانش آموزان نسبت به بعضی دیگر به منزله مردود انگاشتن کیفیت تربیتی واحدی برای همگان است. به عقیده آنان هدف غایی تعلیم و تربیت آن است که اطمینان حاصل شود که «انسانها به افراد تربیت یافته »تبدیل شود(پاک سرشت،1375، 421).

تحصیلات در طرح پایدیا

به نظر طرفداران پایدیا،مدرسه در نقش نهاد آموزشی،باید سطح آموزش واحدی را برای آموزش و پرورش همگان فراهم کند نه سطوح چند گانه را.نظام چند سطحی در تقابل با یک سطحی،مسائل اجتماعی،سیاسی،اقتصادی،و تربیتی پیچیده ای را موجب می شود.طرفداران نظام چند سطحی انگیزه های متفاوتی دارند.برخی بر این باوراند که به دلیل تواناییهای عقلانی متفاوت دانش آموزان،زمینه های اجتماعی –اقتصادی و نیازهای جسمانی-عاطفی آنان،لازم است که مدارس برای تربیت جامعه دانش آموزی بسیار ناهمگون خود،شقوق مختلف تربیتی فراهم آورند.در مقابل،طرفداران پایدیا همچون پایدارگرایان عمومأ،بر جهانشمولی طبیعت انسانی تکیه می کنند.

حامیان پایدیا علیه آموزش حرفه ای پیش هنگام که موجب تضعیف یا کاهش آموزش و پرورش است،هشدار می دهند.همه مردم باید بر پایه هنرها و علوم نظری{لیبرال}از آموزش و پرورش همگانی بهره مند گردند،تا ماهیت آنها و عقلانیت قوام بخش آن ماهیت انسانی،پرورش یابد.(همان،422)

برنامه درسی پایدیا

طرفداران پایدیا مدعی اند که همه دانش آموزان باید از برنامه درسی مشترکی برای دوازده سال آموزش اساسی پیروی کنند.ولی دانش آموزان در خصوص زبان دوم خود دارای حق انتخابند.برنامه درسی از سه شیوه مختلف اما مرتبط به هم یادگیری زیر تشکیل می شود:

1)اکتساب دانش متشکل

2)پرورش مهارتهای یادگیری و فکری

3)گسترش درک ایده ها و ارزشها

برای اکتساب دانش،طرفداران پایدیا،همچون ماهیت گرایان،ایدئالیستها،رئالیستها و تومیسم ها بر مواد درسی متشکل تکیه می کنند.برنامه درسی آنان از زبان،ادبیات،هنرهای زیبا،ریاضیات،علوم طبیعی،تاریخ،جغرافیا و علوم اجتماعی تشکیل می شود.(همان،422).

تدریس و یادگیری در آموزشگاه پایدیا

انتظار می رود که معلمان مدارسی که از نظریه پایدیا پیروی می کنند از آموزش و پرورش لیبرال برخوردار باشند.روشهایی که این معلمان اعمال می کنند با شعبه های سه گانه برنامه مطابقت دارند.در تدریس مواد درسی متشکل که به اکتساب دانش می انجامد روش معمول،تعلیمی یا دستوری است که طی آن از متون روایی منسجم بهره گیری می شود.معلم به منظور آموزش دانش آموزان برای تسلط بر مهارتهای بنیادن ضروری از روش سرپرستی{نظارت فردی}استفاده می کنند که طی آن به سازماندهی پرداخته و لغزشهای متعلم را در انجام مهارتهایی مانند درست خواندن و گوش دادن تصحیح می کند.معلمان و دانش آموزان به هنگام مطالعه آثار بزرگ هنر و ادبیات که درک انسانی را توسعه می بخشد،به روش سقراطی روی می آورند که از پرسشهای موشکافانه و گفت و شنود هدایت شده بهره می گیرد.(همان،423)

نقد و بررسی

مسلمأمقدم بر همه پیشرفت گرایان از آنها انتقاد می کنند که این مکتب بر افکار گذشته تکیه می کنند و ابتکارات را از انسان گرفته اند.درست است که انسان از بسیاری شرایط شبیه یکدیگرند ولی هر فرد اختصاصاتی دارد که با دیگران متفاوت است و موجبات بیداری و تشویق آنها را باید در افراد فراهم کرد که بر گذشتگان بسیار تکیه نکنند.(رضای الهی،1374،116)

پایدارگرایان را متهم بر پروراندن «اشرافیت فکر» می کنند که تعلیم خود را به صورت نامعقولی به سنت قدیم آثار بزرگ محدود می کنند.پایدارگرایان متوجه نیستند که بسیاری از کودکان فاقد آن مواهب فکری خاص هستند که مورد تأکید پایدارگرایان است.اما در عوض کارگران خوب و مولدی بار می آیند.وادار کردن این کودکان به همان نوع آموزشی که به دانشجویان دانشگاهی داده می شود،به معنی عدم اطلاع از این تفاوت و شاید آسیب رساندن به رشد شخصی ایشان باشد.(مهدی زاده،شرفی،1386،276)

از جمله انتقادهای دیگر این است که دانش آموزانی که در کارهای هنری و یا عملی و تولیدی استعداد دارند،به زور و فشار به صورت تصنعی به طریق علوم نظری رهسپار می شوند و این عدم اطلاع معلم و تصمیم یک جانبه وی نسبت به دانش آموزان،چه بسا به رشد دانش آموزان آسب برساند.همچنین درست است که تربیت رفتار عقلانی و اندیشیدن فراگیر لازم و ضروری است ما کافی نیست.عقل یک جنبه از شخصیت انسانی است و در محدوده خود بسیار ارزشمند است،ولی بدون رشد جنبه های دیگر مانند جنبه های عاطفی و اجتماعی و جسمانی زندگی مطلوب بدست نمی آید.همچنین از آنجایی که طرفداران این مکتب به اصول مطلق وفادار هستند و از نظر خصیصه های ذاتی،ماهیت انسان را جهانشمول می دانند،به تغییر و نوآوری توجه ها ندارند.علی رغم تغییرات شدید و سریع اجتماعی ثبات را واقعی تر می دانند و تبعیت از آن را آرمان هر تحصیل کرده ای می دانندو در این میان چون طبیعت انسان را درهمه جا یکسان و بدون تغییر و تحول گمان می کنند به تفاوتهای محیطی به صورت جدی توجه ای نمی کنند.(سلطان القرایی،1384،119)

نتیجه گیری

پایدارگرایان بر پاره ای اصول صحه می گذارند که مبنای دستورالعمل های تربیتی آن را تشکیل می دهند.موارد زیر از جمله این دستوالعمل ها هستند:

1)ثبات نسبت به تحول واقعت بزرگتری است.

2)جهان منظم و قانونمند است.

3)وجه بنیادین طبیعت آدمی قطع نظر از زمان و مکان در هر نسلی تجدید می شود.

4)از نظر خصیصه های ذاتی ماهیت آدمی جهانشمول است.

5)همچون طبیعت آدمی،اهداف کلی آموزش و پرورش کلی و جاودانه اند.

6)فصل ممیز آدمی عقلانیت اوست که تعلیم و تربیت وظیفه پروردن آن را بر عهده دارد.

7)گنجینه خرد ابناء بشر در آثار کلاسیک معینی به ثبت رسیده است.(

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 23:36  توسط حسین رجبی-دانشجوی رشته تاریخ وفلسفه  | 

نظریه نقادی

جدیدترین نظریه فلسفی: نقادی

در تاريخ فلسفه و نظريه آموزش و پرورش نظريه نقادي در شمار نظريه هايي است كه اخيرا به ظهور پيوسته‌اند. اگرچه مي‌توان اين نظريه را در آراء معترضان بزرگ جستجو كرد ولي ما بر آراء نظريه پردازان معاصر تكيه مي‌كنيم.

ريشه ها و نمايندگان نظريه نقادي

. تحليل ماركس از مبارزه طبقاتي بر سر كنترل ابزارها و شيوه هاي توليد اقتصادي بر مفهوم نظريه تعارض كه مضمون محوري نظريه نقادي است، پر اهميت است.

با آنكه نظريه پردازان نقادي مضاميني همچون تعارض (تضاد) طبقاتي را از ماركس به عاريت گرفته اند. ولي با ميراث ديكتاتوري يك حزبي كمونيسم دولتي كه به هنگام تحقق عملي ماركسيسم به دست لنين در اتحاد شوري پديد آمد، مربوط نبودند.

در اروپاي غربي، نظريه پردازان نو ماركسيستي همچو انتونيوگرامشي و يورگن هابرماس نوعي تحليل نوماركسيستي ارائه كردند كه با نسخه معمول با اتحاد شوروي فرق داشت. گروه پيشاهنگي از نظريه پردازان وابسته به مكتب جامعه شناسي فرانكفورت، گزيده اي از مفاهيم ماركسيسم را براي تحليل اجتماع به كار بردند. مكتب فرانكفورت برخي از نظريه پردازان تربيتي ايالات متحده را در تدوين تفسيري نوماركسيستي از آموزش و پرورش آمريكا متاثر ساخت.

ايوان ايليچ در كتاب مدرسه زدايي از جامعه احتجاج مي كرد كه آموزش و پرورش به سبك غرب به ابزاري نو استعماري براي غارت و سركوب جوامع آسيا، آمريكا و آفريقا كه از توسعه فناوري كمتري بهره مندند تبديل شده است. پائولو فريره نيز به طرح ريزي آموزش و پرورش رهاي بخش پرداخت كه هدف آن ارتقاي آگاهي مردم مستضعف و محروم بود.

در ايالات متحده نيروهاي تحول كه بر اثر وقايع دهه 1960 به ظهور پيوستند، همواره بر تحليل هايي كه درباره جامعه و آموزش و پرورش به عمل آمده اثر گذارده اند. جنبش هاي حقوق مدني، زيست محيطي، فمينيزم، مقابله فرهنگي، همجنس گرايي مردان و زنان، نهضت هاي جنگ زدايي نقادي هاي را درباره فرهنگ، اجتماع و آموزش و پرورش امريكا موجب شدند.

در خلال نهضت مقابله فرهنگي اواخر دهه 1960 مضامين پايداري همچون نژاد پرستي، طبقه گرايي، و جنسيت‌گرايي بخش عمده اي از انتقاد نظريه نقادي را تشكيل مي دهد. با وجود اين با فرا رسيدن دهه 1980 واكنش محافظه كاران جديد به صورت نيروي مخالف با روندهاي مقابله فرهنگي، بسيج شده بود. محافظه كاري جديد كه در واقع تركيبي از اقتصاد ليبرال كلاسيك و بنياد گرايي مذهبي اسو و رقابت اقتصادي ، عدم تنظيم بازار، و ارزش هاي بنيادي و آموزش و پرورش اساي تاكيد مي كرد با فرا رسيدن دهه 1990 بين دو اردوگاه مخالف بر چيزي كه جنگ فرهنگي خوانده شد جبهه گيري صورت گرفت.

مسايل فراگير

نظريه نقادي به دو عنصر مرتبط به هم در آموزش و پرورش توجه مي كند:

نقادي و اصلاح.

اين نظريه در مقام نقادي، اين امر را كه چه كسي – كدام طبقه- نهادها و فرآيندهاي تربيت را كنترل نموده، اهداف و اولويت هاي تربيتي را تعيين مي كند، مورد بررسي قرار مي دهد.

اين مكتب پرسش هاي نقادانه زير را طرح مي كند: چه كساني مدرسه را كنترل مي كنند؟ چه كساني سياست هاي حاكم بر مدرسه را وضع مي كنند؟ كدام اشخاص هدف هاي اخلاق، سياسي و اقتصادي مدرسه را تعيين مي كنند؟ چه كساني برنامه درسي تدارك مي بينند؟ وقتي كه پرسش هاي مربوط به كنترل پاسخ داده شوند آنگاه به انگيزه ها، مقاصد و برنامه هاي كار كنترل كنندگان پرداخته مي شود.

نظريه پردازان نقادي اين سوالات را بدان مفهوم كه در فلسفه هاي سنتي تر همچون ايده آليسم ورئاليسم مرسوم است، به طور انتزاعي و متافيزيكي مطرح نمي كنند. بلكه مدعي هستند كه مسايل حساس تربيتي بر قدرت يك گروه براي كنترل و انقياد گروه ديگر استوار است.

ارباب قدرت در جوامع مي كوشند تا ديدگاه خود را درباره معرفت، تحصيلات، برنامه درسي و تدريس به كساني كه فاقد قدرت سياسي و اقتصادي هستند، تحميل كنند.

ابزراهاي مهم قدرت شامل اسناد معتبر، يا متون درسي است كه براي مشروعيت بخشيدن به سلطه به كار گرفته مي شوند. در جامعه پسا مدرن معاصر، صاحبان قدرت ( ثروتمندان)، بخش سازمان يافته جامعه را كنترل كرده، براي احزاب مهم سياسي مسلطند و پيام هاي الكترونيكي رسانه هاي گروهي را تنظيم مي كنند.

در قديم سوداگران قدرت اقتصادي، سرمايه داران بوده اند. اما امروزه قدرت در دست بنگاه هاي چند مليتي بسيار پيچيده قرار دارد؛ نه در دست سرمايه دارن استثمارگر قرن نوزدهم.

علاوه بر اين ارباب قدرت را در ايالات متحده سنتا مردان سفيد پوست اروپايي تبار تشكيل داده اند. زنان، آسيايي ها، آفريقايي ها و بوميان اقشاري هستند كه در طول تاريخ دچار محروميت بوده اند. كاگران ناماهر، كشاورزان خرده پا، پرسنل خدماتي كم درآمد در زمره محرومان قرار دارند. امكان گسترش بين المللي نقادي وجود دارد.

در مقياس جهاني، در دنياي تحت سلطه بنگاه هاي چند مليتي، حتي ملت ها را مي توان به ملل قدرتمند سازمان يافته صنعتي، و ملل ديگري كه اكثرشان در نيمكره جنوبي قرار داشته از نظر فناوري توسعه

نايافته اند و لذا استثمار قرار دارند، تقسيم كرد.

نظريه پردازان نقادي به موازات پرداختن به امر نقد، به تدوين دستور كاري براي بهره گيري از آموزش و پرورش و تحصيلات براي توانمند ساختن كساني كه بر مقدرات خويش حاكم نيستند نيز دست يازيده اند.

نظريه پردازان نقادي مانند ماركسيست ها توجه خود را به تعارض هاي (( پويايي هاي اجتماعي – اقتصادي) كه در سياست، فرهنگ، و آموزش و پوروش منعكس مي شوند، معطوف داشته اند.

نظريه تعارض حكايت از آن دارد كه طبقات مسلط، از نهادهاي اجتماعي اي همچون مدرسه براي تجديد شرايط استثمار آميزي كه به موقعيت مطلوب آنها تدام مي بخشد، بهره گيري كرده اند. چنانچه طبقات زير دست نسبت به شرايط خود آگاه شوند، مي توانند براي براندازي سلطه گراني كه آنان را به استثمار و استضعاف مي كشانند به مبارزه بر خيزند. نظريه پردازان نقادي قاطعا طرفدار طبقات و گروه هاي تحت سلطه مي باشند.

بالابردن سطح آگاهي اقشار فرو دست به منظور تجهيز آنان براي اقدام به مبارزه، امري حياتي است. آموزش پرورش متعارف كه توسط ساختار قدرت طبقاتي اداره مي شود بر آن است كه وضع موجود اجتماعي، سياسي و اقتصادي را حفظ كرده، تداوم بخشد. نظريه پردازان نقادي معتقدند كه بايد عليه عوامل فرهنگي اي كه به وضع موجود تداوم مي بخشند اقدام كرد.

مساله نام گذاري دوره هاي زماني

نظريه پردازان نقادي در صددند تا براي " عصر پسامدرن" " فلسفه همگاني نويني" ابداع كنند. ملاحظه دو عبارت عصر پسامدرن و فلسفه همگاني نوين به موضع گيري اين نظريه كمك مي كند.

برخي از مفسران آكادميك، دوران معاصر را عصر " پسا مدرن" مي خوانند.

اصطلاح پسا مدرن، با وجود دشواري تعريفش، در ميان نظريه پردازان معاصر رواج فراوان دارد. لفظ پسا‌مدرن اصطلاح غير معمولي است كه توسط كساني كه خود را بازيگران عصر جديدي مي بينند، وضع شده است، نه مورخان. مثلا مورخان اصطلاح " دوران ميانه" را براي قرون وسطي به طور واپسگرايانه وضع كردند. در مقابل كساني كه اصطلاح " عصر پسامدرن" را به كار مي برند، خود را بازگير عصر نويني

مي بينند.

شايد بتوان اصطلاح " پسا مدرن" را از راه ملاحظه برخي از روند هاي اواخر قرن بيستم كه براي سده بيست و يكم مهم جلوه مي كنند روشن ساخت.

برخي از اين روندها از اين قرارند:

1- تحول نظام هاي اقتصادي غربي از صنايع سنگي به فناوري اطلاعات و خدمات

2- پايان گرفتن جنگ سرد دو قطبي بين ايالات متحده و اتحاد جماهير سابق

3- زير سوال رفتن و مترك شدن برخي از شيوه هاي زندگي و ارزش هاي سنتي و ظهور آشكار شيوه هاي زندگي و ارزش هاي ديگرگونه در ملل غربي

4- سقوط نظام كمونيستي در اتحاد شوروي و اروپاي شرقي

5- پيدايش گرايش هاي بنيادگرايانه مذهبي در جهان اسلام و نيز در جوامع غربي

6- مشاجره عميق درباره مرجعيت و مشروعيت به ويژه درباره نهادهاي تربيتي.

اين مطلب كه آيا روندها بر پايان عصر نوگرايي و آغاز عصر " پسا مدرن" دلالت دارند يا دوره اي انتقالي در جهت عصري هستند كه دورنماي آن روشن نيست، سوال بازي است. در هر حال شمار قابل توجهيي از نظريه پردازاني كه معتقدند ما در دروه واقعيت هاي تارخي نويني زندگي مي كنيم اصطلاح پسا مدرن را اختيار كرده اند.

برخي از نظريه پردازان به وپژه در قلمرو ادبيات و نيز فلسفه و علوم اجتماعي، در تلاش خود براي ارائه تعريفي از چيزي كه آن را عصر نويني در تاريخ تلقي مي كنند، آثار برجسته ادبي و فلسفي دوراني كه آن را نظام كهنه تلقي مي كنند؛ نقادانه مورد تحليل قرار داده اند. اينان بر خلاف ايده آليست ها، رئاليست ها و پايدارگرايان كه اين آثار را به مثابه عناصر پايدار فرهنگي تلقي مي‌ كنند؛ آنها را آثار ساخته و پرداخته اي مي بينند كه گروه هاي مسلط در دوران معيني از تاريخ به منظور تامين مشروعيت و اقتدار خويش از آنها بهره گرفته اند.

اين آثار را مي توان در ارتباط با زمان و مكان معيني مورد تحليل و " ساخت شكني" قرار داد. در فرآيند ساخت شكني، اين آثار به دردهاي تاريخ ادبيات تبديل خواهند شد؛ نه هنجارهاي اقتدار. در محافل آكادميك، بين "نظام سازان" و ساخت شكنان بر سر اينكه چه اموري مباني فرهنگي و آموزش و پرورش را تشكيل مي دهند، مناظره شديدي صورت گرفته است. اين كشمكش به ويژه در خصوص برنامه ريزي درسي بسيار مهم است.

مثلا آيا برنامه درسي آمريكا بايد بر آثار مهم تمدن غربي مبتني باشد؟ يا آنكه اين آثار سناريوهايي مقطعي هستند كه از سلطه گروهي بر گروهي ديگر حكايت مي كنند؟ آيا برنامه درسي را بايد به منظور الحاق فرهنگ هاي گروه هاي محروم و راه و رسم فرهنگي آنان مورد ساخت شكني و باز انديشي قرار داد؟

نظريه پردازان نقادي كه بخشي از جنبش "پسامدرن" به شمار مي آيند، همچون طرفدار بازسازي اجتماعي، دو نيروي عمده اساسي در ايالات متحده آمريكا يعني محافظه كاري نوين آمريكا را كه در نظام هاي اداري رايگان و بوش و نيز در قرارداد با آمريكاي نيوت گينگريچ متجلي است – و دستورالعمل هاي تربيتي مبتني بر آنها را – به مثابه ابزاري براي حفظ اقتدار طبقات مسلط و زيردست نگه داشتن گروه هاي ديگر تلقي مي كنند.

نظريه پردازان نقادي نكته هاي زير را در ارتباط با تريبون محافظه كاري جديد مورد حمله قرار مي دهند:

1- بناي اصول و مباني فرهنگي آموزش و پرورش آمريكا بر تمدن غربي؛

2- تاكيد بر برنامه اي متشكل از آموزش و پوروش و مهارت هاي بنيادي به ويژه براي گروههاي محروم 3- برقرار ساختن دوباره كنترل هاي سلطه گرانه بر مدرسه تحت عنوان كارايي و بهره وري بازار.

به باور نظريه پردازان نقادي، وجود اين ديدگاه ها در تريبون تربتي محافظه كاري جديد، تحكيم بخش ساختار سلطه در موسسات تربيتي است.

نظريه پردازن نقاد، تا حدودي مانند اصحاب تحليل، به زبان توجه كرده اند. آنان در صدد پديد آوردن زبان نقادي مثبتي با واژگاني بهره مند از توان كافي هستند تا آموزش و پوروش و تحصيلات را به مثابه گون هايي از سياست فرهنگي بررسي كنند.

همانند ساخت شكنان جديد، براي تحليل متون – منابع و اسنادي- كه به اقتدار تربيتي مشروعيت مي بخشند ، نيرو صرف مي كنند. در حالي كه تحليل گران فلسفي براي ايضاح زبان، فرآيندهاي تجربي اعمال مي كنند، نظريه پردازان نقادي، متون را به عنوان " عملكردهاي ساخته تاريخ و اجتماع" مورد نقادي قرار مي دهند.

ايشان نشان مي دهند كه چگونه مولفان در برهه اي از زمان به ساخت " معرفت" پرداخته و از اين طريق از متن به نوان ابزار قدرت بهره گرفته اند. از راه تحليل متون به مثابه ابزاري كه در مقطعي از زمان بيانگر قدرت است، امكان ساخت شكني آنها پديد مي آيد.

اصطلاح " فلسفه همگاني" نيز درارتباط با موضع نظريه پردازي نقادي آموزنده است. مراد از اصطلاح فلسفه همگاني كه در عصر پيشرفت گرايي توسط رونامه نگار – فيلسوفاني مانند والتر ليپمن به كار رفت، آن بود كه عامه مردم بايد در خصوص مسايل وسيع روز تربيت شوند تابتوانند در شكل بخشي سياست هاي عمومي نقش آگاهانه اي بازي كنند.

نظريه پردازان نقادي مفهوم ايجاد فلسفه همگاني را به صحنه تعارض بين ارباب قدرت و محروم ماندگان از قدرت منتقل ساخته اند، و مناظره درباره فلسفه همگاني را به مثابه بخشي از مبارزه وسيع تر و عميق

تر براي دموكراسي مي بينند.

آموزش و پرورش، تحصيلات و تدريس

نظريه پردازان نقادي، مدارس را مستقيما در كانون سياست و تعارض فرهنگي قرار مي دهند. بر پايه تحليل آنان، مدارس در طول تاريخ در سيطره گروه هاي مسلط اقتصادي، اجتماعي، و سياسي بوده اند تا قبل از آنها گونه هاي معرفت دلخواه خود را به عنوان كنترل اجتماعي تحميل كنند. اين تحميل، موقعيت سلطه اجتماعي، سياسي و فرهنگي را براي فرزندان گروه هاي مسلط تثبيت مي كند.

فرزندان گروه هاي فرودست كه دچار محروميت اقتصادي و فقدان سازماندهي سياسي هستند آموزش داده مي شوند كه در جامه اي زندگي مي كنند كه نهادهاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي آن درست كار مي كنند. كتب و مواد آموزشي اي كه در اختيار اين كودكان قرار مي گيرند نسخه واقعيت اجتماعي سفارشي طبقه اجتماعي مسلط را تاييد كرده و مشروعيت مي بخشند.

اين فرآيند تحميل تربيتي يا مشروعيت بخشي گروه هاي مسلط راياري مي دهد تا مواضع يا همانا تفوق خود را بر گروه هاي فرودست حفظ كنند. بنا براين مدارس نهاد هاي بي طرفي نيستند بلكه نهاد هاي سياسي اند كه عده اي را به قدرت رسانده عده اي ديگر را از آن محروم مي كنند. راهبرد اقتدار دهي – اقتدار ستاني شامل باز آفريني كنترل شده نقش هاي اجتماعي و اقتاصدي از پيش تعريف شده اي مبتني بر طرز كار بازار جهاني است.

نظريه پردازان نقادي در صددند تا بر مبناي نقادي هاي خود مدرسه را اصلاح كنند به نحوي كه مدارس به " فضاهاي عمومي دموكراتيك" تبديل شوند تا ديدگاه نسل جوان به روي حقوق و مسئوليت هاي راستين اخلاقي، سياسي، اقتصادي، و مدني خويش بازگردد.

تدريس

نظريه پردازان نقادي سعي دارند كه نقش معلم و ماهيت تدريس و هدف آن را از نو تعريف كنند. به موازات نقادي نيروهايي كه موجب استضعاف گروه هاي بزرگي از جامعه آمريكا شده اند، روند هايي را كه تحت پوشش مشروعيت تربيتي و اثر بخشي موجب بي اقتداري معلمان گرديده اند نيز شناسايي مي نمايند.

در ميان اين نيروها بايد از آزمون هاي استاندارد شده، شيوه هاي ارزشيابي صلاحيت معلمان و مدارسي كه با تحكم از بالا به پايين اداره مي شوندد نام برد. اين ساز و كارها، قدرت طراحي و هدايت تدريس را از معلم سلب كرده آن را به مدير يا قانونگذار تفويض مي كنند.

نظريه پردازان نقادي در خصوص قدرتمند ساختن معلم از برنامه كاري اي دفاع مي كند كه آن را دگرگون سازنده مي خوانند نه واكنش آفرين. برنامه نظريه پردازان نقادي همانند مفهوم " زمامداري تربيتي" طرفداران بازسازي اجتماعي، از نقش معلم تصوري نو عرضه مي دارد به طوري كه معلمان بتوانند به روشنفكران عامل و دگرگوني آفرين تبديل شوند.

رمز دگرگون ساختن نقش معلمان ترغيب آنها به تامل در اصول ايدوئولوژيكي است كه عمل تربيتي را استمرار بخشيده، موجب مرتبط شدن نظريه تربيتي با مسايل وسيعتر اجتماعي، اقتصادي، و سياسي مي گردند.

برنامه كار نظريه پردازان نقادي نقش هاي زير را براي معلمان قايل مي شود.

1- تلاش براي تحقق اصلاحات حقيقي مدرسه كه موجب توانايي معلمان در اعمال قدرت بر آموزش و پرورش گردد.

2- معاضدت با با ساير معلمان جهت اعتلاي كيفيت تدريس

2- مرواده با مردم در اجتماعاتي كه كودكانشان را تربيت مي كنند و ايجاد تشكل براي همكاري گروهي

3- پرداختن به گفت و شنود نقادانه با دانش آموزان درباره مسايل سياسي، اقتصادي و فرهنگي

4- تلاش براي توزيع مجدد قدرت در مدرسه در بين معلمان و مديران ازراه واگذاري نقش بزرگتري به معلمان، دانش آموزان و اعضاي جامعه در سياست گذاري هاي تربيتي

5- شناخت اين امر كه مسالي از قبيل استعمال مواد مخدر، بارداري دختران نوجوان، بي‌سوادي، سوء‌تغذيه و برنامه بهداشتي ناكافي نمي توانند از سوي مدرسه ناديده انگاشته شوند.

يادگيري

نظريه پردازان نقادي يادگيري اي را ضروري مي دانند كه گوناگوني فرهنگي دانش آموزان را تاييد و ترغيب نمايد. اينان كه از حاميان آموزش و پرورش چند فرهنگي به شمار مي آيند، تاكيد مي ورزند كه يادگيري بايد از حسب حال شخصي دانش آموزان و تجربه هاي خانوادگي و اجتماعي آغاز شود. صحه نهادن بر چندگانگي فرهنگي، با اين مفهوم كه آموزش و پرورش بايد بر محور هسته اي از فرهنگ غربي سازماندهي شود كه خود مضموني نو محافظه كارانه است ، در تضاد است.

اين امر، همچنين با شيوه وفاق آفريني كه مطلوب آزمايشگران ( طرفداران جان ديوئي) و ليبرال هاست، تعارض دارد. يكي از نتايج مهم ياديگري اكتساب زبان نقادانه اي براي تحيلي مسايل عمده اجتماعي، سياسي، اقتصادي، اقتصادي و تربيتي معاصر است.

برنامه درسي

نظريه پردازان نقادي فرآيند بازانديشي برنامه درسي را با نقادي برنامه درسي موجود آغاز مي كنند. برنامه درسي دست كم داراي دو وجه است: يكي (( برنامه درسي عيان)) متشكل از مهارت ها و موضوعات شناخته شده، و ديگري (( برنامه نهان)) كه در خفا ارزش ها، نگرش ها و رفتارها را شكل مي بخشد.

برنامه عيان به تحكيم وضع موجود مي پردازد كه حامي اقليت حاكم است، به اين معني كه گونه معرفت آنان را به عنوان معرفت مشروع براي همه دانش آموزان سازماندهي مي كند. مثلا اين برنامه به اجراي سياست يك زبانه گرايش دارد كه موجب ناتوانمندي دانش آموزاني مي گردد كه انگليسي زبان مادريشان نيست.

اين برنامه درسي موضوعاتي از قبيل ادبيات، تاريخ، جغرافيا و مطالعات اجتماعي را به نحوي سازمان مي دهد كه از ساختار موجود قدرت حمايت كنند.

برنامه نهان با تاكيدي كه بر رقابت، مصرف گرايي و مالكيت خصوصي مي كند موجب مزيد تحكيم وضع موجود اجتماعي و اقتصادي مي گردد. مثلا رسم ((گروه بندي متناجس )) دانش آموزان در بردارنده عناصري از برنامه هاي عيان و نهان است.

گروه بندي به مثابه شيوه اي از مهندسي آموزشگاهي براي ارتقاي دانش آموزانع تلاشي براي تداوم بخشيدن وضع موجود اجتماعي – اقتصادي و اغلب جنسيتي است. با وجود گروه بندي برپايه توانايي، بر ملاك هاي آكادميك استوار است. در خفا گروه بندي به لحاظ آنكه به تجديد حيات ساختار اجتماعي موجود پرداخته است دانش آموزان را نيز شرطي مي كند تا مشروعيت ساختار اجتماعي تفرقه آميز را بپذيرند. مي تواند به عنوان بخشي از برنامه نهان تلقي گردد.

چون نظريه پرداز نقادي بر غناي تربيتي فرهنگ هاي متنوع و شيوه هاي مختلف ياديگري تاكيد مي كند برنامه درسي وي از تجربه هاي منحصر به فرد چند فرهنگي دانش آموزان براي ايجاد مهارت ها و دانش جديد مايه مي گيرد.

چنين برنامه اي بر اين امور تكيه مي كند:

1- مطالعه تاريخ هاع زبان ها و فرهنگ هاي كودكان

2- تحليلي از مسايل ديرپاي زندگي آمريكا به ويژه مسايلي كه موجب اقتدار عده اي و استضعاف برخي ديگر مي گردد.

روابط فلسفي و ايدئو لوژيك نظريه نقادي

نظريه نقادي كه پديده تربيتي نويني است با عملگرايي و شكل تجديد حيات يافته آن موسوم به عملگرايي نوين مشابهت دارد. نظريه پردازان نقادي همانند عملگراياني چون پرس و ديوئي مفاهيم جهانشمول موجود در مابعدالطبيعه ايده آليسم و رئاليسم را مردود مي انگارند. و نيز به سان عملگرايان پيشين چون جان ديوئي و جان چايلدز تلاش مي كنند كه مباحثه اي عمومي درباره آموزش و پرورش بر پا دارند.

اصحاب نقادي در صددند تا گفت و شنود عمومي همه جانبه اي كه آموزش و پرورش، مدرسه و برنامه درسي را با مسايل اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي مربوط مي كند برقرار سازند. علارغم اين شبا هت ها، چنين مي نمايد كه نظريه نقادي با عملگرايي به ويژه با آزمايشگري جان ديوئي در سه زمينه در تعارض باشد.

1- اولويت روش علمي به عنوان مبناي عمل كامل انديشه

2- انگيزه ايجاد جوامع مشاركتي بزرگتر وجامع تر از طريق راهبردهاي وفاق آميز

3- عدم محدوديت آزمايشگراني كه مبين آن است كه غايت انحصاري آموزش و پرورش رشد به منظور رشد بيشتر است.

نظريه پردازان نقادي چندين اصل ماركسيستي را از نو تعريف و اصلاح كرده اند. انان تاكيد مي كنند كه مدرسه همچون نهادهاي ديگر جامعه بر پايگاه اقتصادي مستقر است و آموزش پرورش در جامعه سرمايه‌داري از مجراي برنامه آشكار و نهان، كنترل گروه مسلط را بر اين پايگاه مشروعيت مي بخشد. مضافا آنكه آنان مسايل سياسي و تربيتي را مبين برخورد بين قطب هاي گروهي متعارض در نظر مي‌گيرند.

مضامين چندي از مكتب بازسازي اجتماعي نيز به دست نظريه پردزان نقادي احياء شده اند. اينان تعليم و تربيت و تحصيلات را در مقياس هاي وسيع اجتماعي، سياسي و اقتصادي در نظر مي گيرند، نه صرفا در بعد آكادميك. اصحاب نقادي همچون طرفداران بازسازي اجتماعي كه از معلمان مي‌خواهند كه زمامدارن تربيتي باشد مصرانه از معلمان مي خواهند تا نقش هايي را كه موجب دگرگوني اجتماعي و سياسي است عهده دار گردند. معلمان تحول آفرين، به جاي انعكاس و انتقال ميراث فرهنگي مي كوشند تا درباهر ميراث فرهنگي به باز انديشي پردازند تا نه تنها خودشان را بلكه كساني را كه نظام سياسي و اقتصادي به استضعاف كشانده نيز توانمند سازند. به همان ترتيب كه طرفداران بازسازي اجتماعي از افكر آرمانشهرگرايان براي پيش بيني اصلاحات و تحولات مناسب در آينده بهره گيري كرده اند، ارباب نقادي نيز تفكر آرمانشهري را براي طراحي آينده مطلوب، مفيد تشخيص داده‌ اند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 23:22  توسط حسین رجبی-دانشجوی رشته تاریخ وفلسفه  |